فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

373

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

مىرود . الخَلِق - ابرى كه در آن اثر باران باشد . الخَلْقَاء - مؤنث ( الأَخْلق ) است . الخِلْقَة - ج خِلَق : فطرت و طبيعت يا كيفيت . الخُلْقِيّ - منسوب به ( الخُلُق ) است ؛ « جَرَائِمُ خُلْقيَّةٌ » : گناهانى كه اخلاق جامعه را فاسد كند . الخُلُقِيّ - منسوب به ( الخُلُق ) است ؛ « مَيْلٌ خُلُقِي » : تمايل اخلاقى . الخِلْقِين - ج خَلَاقِين : كتلي بزرگ . اين واژه يونانى است . خَلَّلَ - تَخْلِيلًا العصيرُ : عُصاره يا آب ميوه سركه شد ، ترش و فاسد شد ، - العَصيرَ : آن چيز را سركه كرد ، - الأَسْنانَ : دندانها را خلال كرد ، - فى دُعائِه : در دعاى خود ويژه‌گى بخرج داد . الخَلَل - ج خِلَال : شكاف ميان دو چيزى ؛ « فى خِلال » : در خلال ، در اثناء ، در لابلاى ؛ « فى خلالِ ذلك » : در لابلاى آن ؛ « مِن خِلال » : از ميان ، از وسط ، تفرقه در آراء مردم ، سستى و فساد . الخِلَل - ذرات غذا در ميان دندانها . الخَلَنْج - ( ن ) : گياهى است زينتى از رسته‌ى خلنجيها كه شكوفه‌هاى بسيارى دارد كه معمولا به رنگ گلى است ؛ « خَلَنْج » : در زبان متداول به معناى نو و تازه است . الخِلْو - ج أخْلَاء [ خلو ] : خالي ، تهي . اين واژه در مذكَّر و مؤنث يكسان به كار مىرود و گاهى براى مؤنث ( الخِلْوَة ) به كار مىبرند . الخَلُوب - مترادف ( الخَالِب ) و ( الخَالِبَة ) است . الخَلْوَة - ج خَلَوَات [ خلو ] : جاى خالى ؛ « على خَلْوَة » : به تنهائى . الخُلُود - هميشه بودن ، دوام كه نه آغاز و نه پايان داشته باشد ، آخرت ، جاودان بودن . الخُلُوص - رُبّي كه از خرما سازند ، ته‌نشين روغن كه در ته ظرف روغن باشد ؛ « خلوصُ النِّيّة » : صفاى نيت ، حسن نيت . الخَلُوق - گونه‌اى عطر كه بيشتر اجزاى آن زعفران باشد . الخَلِيّ - [ خلو ] : آنچه كه زنبور در آن عسل نهد ، - ج اخْلِيَاء و خَلِيُّون : تهى ، خالى ، فارغ از هرگونه غم و اندوه ، آنكه همسرى ندارد ؛ « خَلِيُّ البَالِ » : خالى از غم و اندوه ، بىغم . الخَلِيَّة - ج خَلَايَا : كندوى عسل ، ماده‌ى اوليه‌ى همه‌ى كائنات و موجودات زنده ، موجودات ساده ريز مانند ميكرُبها كه در يك كندو مىباشند اما اجسام مركب از گروهى كندوى بهم چسبيده تشكيل مىشوند ، خوابگاه و لانه‌ى شير . الخَلِيج - ج خُلْجَان و خُلُج : رودخانه ، ريسمان ، كشتى كوچك ، - مِنَ البَحْر : قسمتى از دريا كه در خشكى پيش رفته باشد ، خليج ؛ « خَلِيجا النَّهْرِ » : دو طرف رودخانه . الخَلِيس - مترادف ( الخَلْس ) است . الخَلِيط - ج خُلُط و خُلَطَاء : آميزنده ، شركت كننده ، شوهر ، دوست ، همسايه ، قومى كه با هم در يك امر مشترك باشند ، كاه و گل كه بهم آميخته باشند ؛ « خَلِيطٌ مِن كَذَا » : مخلوط با چيزى ؛ « خَليطٌ من النّاسِ » : افراد اوباش و بى سر و پا كه با هم آميخته شده باشند . الخَلِيع - ج خُلَعَاء : آنكه از مقام خود بر كنار شده باشد ، فرزندى كه پدرش او را نفي كرده باشد ، بىبند و بار ، آنكه همواره قمار بازى كند ، بدطينت ، خبيث ، غول ، - ( ح ) : گرگ ؛ « ثوبٌ خَليعٌ » : پيراهن كهنه و فرسوده . الخَلِيعَة - مؤنث ( الخَلِيع ) است ، زني كه امر و نهى كننده‌اى ندارد و هر كارى كه بخواهد مىكند ، بىبند و بارى . الخَلِيف - ج خُلْف و خُلُف و خُلَف : آنكه مخالف عهد و پيمان باشد ، آنكه خلاف وعده كند ، زنى كه موى سر خود را بر پشت خود آويخته باشد ، راه ميان دو كوه يا راه كوهستان . الخَلِيفة - ج خُلَفَاء و خَلَائِف : عدد با جمع اول مذكر است و گفته مىشود : « ثَلَاثَةُ خُلَفَاء » ، و با جمع دوم جايز است كه مذكر بيايد يا مؤنث مانند « ثلاثة او ثَلاث خَلائِف » ، آنكه جانشين يا قائم مقام كسى شود . اين واژه مذكر است مانند « هذا خَلِيفةٌ آخر » و گاهى براى رعايت لفظ گفته مىشود « خليفَةٌ اخرى » ، امام يا رهبر و پيشوا . الخَلِيق - ج خُلُق و خُلَقَاء : شايسته ؛ « هو خليقٌ بِهِ » : او شايسته‌ى به آن چيز است ، آنكه در خلقت و اندام كامل و معتدل باشد . الخَلِيقة - ج خَلَائِق : آنچه كه خداوند خلق كرده است ، طبيعت انسان ، چاه بهنگام كندن . الخَلِيل - ج أَخِلَّاء و خُلَّان [ خلّ ] : دوست ويژه ؛ « خليلُ اللَّهِ » : لقب حضرت ابراهيم خليل است ، فقير ، بينوا ، لاغر اندام ؛ « شيءٌ خَلِيلٌ » : چيزى كه سوراخ شده باشد . الخَلِيلَة - ج خَلِيلَات و خَلَائِل : زنى كه دوست ويژه و با صداقت باشد . الخَلِيُّوز - ( ك ) : ماده‌ى اوليه‌ى تشكيل چوب و الياف پنبه و كتان و جز آنها كه در ساختن كاغذ و ابريشم مصنوعى و مواد منفجره به كار مىرود . خَمَّ - - خَمّاً و خُمُوماً [ خمّ ] اللحمُ : گوشت گنديد ، - اللبنُ : شير فاسد شد . خُمَّ - الدجاجُ : مُرغ در قفس شد . الخُمّ - ج خِمَمَة [ خمّ ] : قفس مرغ يا پرندگان . الخَمّ - [ خمّ ] : « لَحْمٌ خَمٌّ » : گوشت گنديده . الخُمَار - سردرد كه بر اثر نوشيدن مي پديد آيد . الخِمَار - ج أَخْمِرَة و خُمُر و خُمْر : روسرى زن ، سر بند ، پوشش . الخَمَّار - مي فروش . الخَمَّارَة - جاى فروش مي . خُمَاسَ - اين واژه از ( خَمْسَة خَمْسَة ) به معناى پنجتا پنجتا گرفته شده است ؛